تبليغاتX
jigh

jigh

دعا

برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،

برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش،

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق

می طلبم.
(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 22:48  توسط fara  | 

حسين بيشتر از آب تشنه لبيک بود ،

 اما افسوس كه به جای افكارش؛

 زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بی آبی نامیدند.

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 18:27  توسط fara  | 

محرم

 دیدم عده ای مرده ی متحرک را؛

 که بر یک زنده ی همیشه جاوید عزاداری می کنند .

                                                                                    "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 20:17  توسط fara  | 

تو را منتظرند

در دور دست تو را منتظرند ،

شهزاده ای ، آزاده ای اسیر قلعه ی دیوان ،

به حیله جادو در بند

گرفتار و چشم به راه که : « فریادرسی می آید » ،

و به صدای هر پایی

سر از گریبان تنهایی غمگینش بر می دارد که : « کسی می آید»

و او خریدار تو است ،

نیازمند تو است.

                                                                           "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22:54  توسط fara  | 

بگذار!

 بگذار سپیده سر زند .

چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد .

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گرددد .

و راه کهکشان بسته شود …

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد.

                                               "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:34  توسط fara  | 

کار بی چرا

عشق تنها کار بی چرای عالم است.

چه. آفرینش بدان پایان می گیرد.

معشوق من چنان لطیف است. که خو را به "بودن" نیالوده است. که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد.

نه معشوق من بود.

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:36  توسط fara  | 

 خداوند

بي نهايت است و لامکان و بي زمان اما به قدر فهم تو کوچک مي شود و به قدر نياز تو

 فرودمي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود.

                                                                                                 "ملاصدرا"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:38  توسط fara  | 

ای همه ی وجود من

خانه خراب تو شدم، به سوی من روانه شــو

سجده به عشقت میزنم، منجی جاودانه شو

ای کوه پر غـــرور من، سنگ صبـــور تو منــــم

ای لحظه ساز عاشقی، عاشــــق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام،میخواهمت میخواهمت

تو ماندگاری در دلـــم ، میـــدانمت میـــدانمت

ای همــه ی وجــود من ، نبــود تـو نبــود من

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:3  توسط fara  | 

سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی

بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم


 

*خدايا: عقيده مرا از دست عقده ام مصون دار.

*خدايا:به من قدرت تحمل عقيده مخالف ارزاني كن.

*خدايا:رشد عقلي وعلمي مرا از فضيلت تعصب،احساس و اشراق محروم نسازد.

*خدايا: خودخواهي را چندان در بكش يا چندان بركش، تا خودخواهي ديگران را احساس نكنم و از آن در رنج نباشم.

خدايا!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختي مکشان. اضطرابهاي بزرگ ٫ غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقيرت ببخش و درد هاي عظيم را به جانم ريز. خدايا! اگر باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا ساخت اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد مي توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت. خدايا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است. خدايا! اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند. خدايا! به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !  
و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوي تو از هر تکيه گاهي جز تو بي بهره باشم.

آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 17:18  توسط fara  | 

راز شقایق


شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آهصداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:43  توسط fara  |